سفارش تبلیغ
صبا

غمگینم و غم را دوست دارم

هیــــــــــــــــــــــــــس!

ساکت!

یه کف مرتب به افتخارش …!

چه با احساس منو گذاشت و رفت

نوشته شده در یکشنبه 91/11/22ساعت 1:58 عصر توسط *شاهزاده* نظرات ( ) |

میـدونی بن بست زنـدگی کـجـاست ؟
جــایــی کـه
نـه حـــق خــواسـتن داری
نـه تــوانــایـی فـــرامــوش کـــردن


نوشته شده در یکشنبه 91/11/22ساعت 1:57 عصر توسط *شاهزاده* نظرات ( ) |

 

حرف تازه ای نیست ....

جز آنکه دلم  شکسته است

در تمام آینه ها تصویر من ترک خورده است ....

سکوت تازه ای نیست ...

من همان لبهای ساکت را به اختیار د ارم ....

در انتظار شکستن سکوت  به سر میبرم

اشک تازه ای نمی چکد از گونه های تر من ....

همان اشکهایی که با حسرت می شویند چشمان مرا.....

چشمان خیس من می غرند از دست غصه ها

قلب آزمند من دیگر تپش تازه ای ند ارد ....

قلب من مدتی است  سکوت اختیار کرده است ....

 

  

از میان انبوه آدم و کو چه و ترانه ... تنها به وصله پینه کردن روزگار مشغولم. در ادامه خوابهای ندیده .... دیدن عکسهای رنگ و رو رفته کودکی.. خواندن نامه های قدیمی.. دوباره تکه تکه دیروزهای کوچک.. کنار فریادهای تقویم بدون برگ!! صبحی دیگر .. بی اعتنا به های و هوی پشت سر .. همراه با سنگهای تشنه رودخانه... می رسم به این جمله :

آب از سرم گذشت !!!

در سرزمین شیاطینی که

تنها دل به خاک داده بودم


نوشته شده در جمعه 91/5/13ساعت 1:58 عصر توسط *شاهزاده* نظرات ( ) |

خدایا قلب من غمگینه امشب

دلم چون لاله خونینه امشب

نمی دونم چرا دست زمونه

گل عمر منو می چینه امشب

دلم گنجینه غم های بسیار

وجودم خسته از تکرار و تکرار

دل من دیگه از جبر زمونه

شده از زندگی بیزارو بیزار

http://www.3gatti.com/Francesco-Gatti/godot-scenography/waiting-godot.jpg


نوشته شده در شنبه 91/3/20ساعت 2:59 عصر توسط *شاهزاده* نظرات ( ) |

http://www.aftablog.com/uploads/m/mostafa210/62153.jpg
یارب تو او را همچو من برغم گرفتارش مکن

در شهر غربت ای خدا هرگز تو آزارش مکن

هر چند او از رفتنش چشم مرا گری
ان نمود

ای خدای مهربان از گریه پربارش مکن

گر دوری از رویش مرا افسرده و بیمار کرد

درشهردوری بیکس است یارب تو بیمارش مکن

گر چه ریزم اشک هر شب از غم هجران او

گریان ز غم هرگز دمی چشم گهربارش مکن

گر با مرگ، زندگی دارد سر بازی ولی

یارب تواو را همچو من برغم گرفتارش مکن

نوشته شده در پنج شنبه 90/12/25ساعت 5:0 عصر توسط *شاهزاده* نظرات ( ) |

خدایا به تو عشق می ورزم که به من قدرت عشق ورزیدن را آموختی

 

خدایا گاهی نمیدانم مقصدم کجاست!

خسته وبی سامان....

با ابرهای دلتنگی که از چشمانم می گریند خود را فرو می ریزم....

امشب باز غمهای دنیا گویی بر شانه هایم سنگینی می کند، هر کاری کردم به روی خودم نیارم، نشد و اشکام خود بخود جاری شدند.

تمام دنیایم را امروز غروب در آستانهء از دست دادن دیدم و از این غم بزرگ به خدا پناه بردم.

نمی دانم تاوان چه گناه بزرگی را باید اینچنین بپردازم، هیچگاه فکر نمی کردم تا این حد تاثیر پذیر از این حادثه باشم که نابودی تمام آرزوهایم را به چشم ببینم.

کسی را دارم از دست می دم که با تمام وجود دوستش دارم و در تمام ثانیه ها زمزمه عاشقانه ام این بود که :

تو را من قدر دنیا دوست دارم

به قدر هر چه رویا دوست دارم

به قدر دشت وصحرا دوست دارم

به قدر کوه ودریا دوست دارم

تو را تا بی کرانها دوست دارم

به قدر اسمانها دوست دارم

میان خار وبرگ باغ ها من

تو را ای یاس زیبا دوست دارم 

اما اینک غمگینم، غمگینم و شرمسار، غمگین از اینکه عزیزترینم در آستانهء از دست رفتن است و شرمسار از اینکه کاری از دستم ساخته نیست ، فقط باید با غم دست و پنجه نرم کنم و خود را به خدای سبحان بسپارم، گرچه نا امید نیستم ، تمام تلاشم و می کنم و خواهم کرد، از خدا عاجزانه خواستم و می خوام که خودش کمکم کنه و نزاره این مصیبت عظیم بر من وارد بشه که یقینا تحملش بسیار سخت و دردناک خواهد بود.

غم آمده، غم آمده، انگشت بر در میزند!

هر ضربه ی انگشت او بر سینه خنجر میزند!

ای دل بکُش یا کشته شو، غم را در اینجا ره مده؛

گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در می زند!

از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا؟!

غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند!!!

خدایا کمکم کن


نوشته شده در شنبه 90/11/22ساعت 3:6 عصر توسط *شاهزاده* نظرات ( ) |


Design By : Pichak